الشيخ الأميني ( مترجم : واحدى )
111
الغدير ( فارسى )
همشهريانش او را مايهء افتخار و سرآمد آن ديار شمارند ، تا آنجا كه نه در جرجان - به گذشتههاى دور و نزديك - و نه در طبرستان - از قديم و جديد - مثل و مانند وى نشناسند . آن كه شهر سخن را فرمانروا گشته و نظم و قافيه را چون اسيران به فتراك بسته ، آن هم در ابتداى جوانى و شور زندگانى ، پيش از آنكه آموزگارش درس ادب آموزد و رخش سخن در ميدان فضل و هنر تازد . او ابو الحسن جوهرى است كه خدايش مؤيد دارد ، و همگان دانند كه انتسابش به اين دربار ، قديم است و اختصاصش بدين درگاه عظيم ، و با اينهمه بايد گفت : شنيدن كى بود مانند ديدن . همانا كه در ميدان فضيلت گوى سبقت ربوده و بر پيشگامان آزموده برتر و فزون آمده . ندانمش از چه آغاز كنم ؟ از پاس ادبش در خدمت يا معرفتش به حق دوستى و حدود معاشرت و يا درخشيدن چشمگيرش در حضور كه سراپاگوش باشد جز در وقت ضرور و از جاى نجنبند ، مگر به دستور . با ظرافت و بذلهگويى ، بزم خلوت را رونق فزايد ، و با شيرينزبانى غم از دل ببرد و دشمنى بزدايد . اگر به فارسى سخن ساز كند ، چه نثر باشد چه نظم ، از طبع سرشارش چون دريا خروش خيزد و موج از پس موج گهر ريزد ، چه پارسىزبانان ديارش - جز اندكى - چون برق رخشنده به آسمان تازند ، اگر به پارسى سخن آغازند و زبان در كام كشند . اگر به لغت عرب پردازند ، تا آنجا كه پيشتاز سخندانشان و تاجدار هنرمندشان ، هنگامى كه در ميدان عربيت تكاور دواند ، كندى گيرد ، گويا نداند عدنان كه بوده و قحطان كيست ؟ و از مزاياى اين برادرمان ، يا فضل و هنرش آنكه دبيرى باشد كه با منطق خود فصاحت آموزد و نگارندهاى كه در فن انشا نكتهها پردازد . روزگارى او را به نزد ناصر الدوله ابو الحسن محمد بن ابراهيم گسيل داشتم . در خويشتندارى و امانتنگهدارى با دست و زبان توفيقى عظيم يافت و شيوهاى ملكوتى و منشى پسنديده در معاشرت به كار بست كه مرا هم در گمان نمىگنجيد ، تا آنجا كه از خدمت ناصر الدوله مرخص آمد ، بىآنكه نقد و ايرادى در ميان آيد ، با آنكه نكتهسنجى و نقادى او نسبت به سفيران و كاتبان فراوان بود . از اينرو ، سرور من او را چنان گرامى دارد كه منش دارم ، چه خورد و خواب و